تبليغاتX
نا نوشته ترین نوشته قلبم تقدیم تو باد

نا نوشته ترین نوشته قلبم تقدیم تو باد

من از گفتن جمله دوستت دارم خسته ام:::::::::::::::::::::::::::: من به آنکس که باید دل ببندم بسته ام

قلب شکسته

 
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي
 
رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟
 
بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم.
 
اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته.
 
 خودم بايد جمعش كنم

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟
 
آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا
 
 رو به دستشون بسپري

هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش
 
 زمين و مي شكوننش......

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست
 
 صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده

 آخه مي دوني اون خودش گفته
 
كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره

ميخوام بدم بهش بلكه
 
اين قلب شكسته خوب شه.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو
 
 جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.

و من توي اين فكر كه چرا ما آدما
 
 دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب
 
چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم.
 
 بر گشت و گفت:

دلم رو به دست هر كسي نسپردم
 
 اون براي من هر كسي نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا...................
 
 
 
....
...
..
.
.
.
 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط دلشکسته  | 

فقط همین

 

بی تابم...

بی تاب یک لحظه،

بی تاب یک به در کوفتن،

بی تاب یک

       نگاه آشنا،

همین.......

 همین.........

             و فقط همین....!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط دلشکسته  | 

گفتم به چشم

 

گفت: اول یار من بگذر ز جان،گفتم به چشم

                  آشنایی ترک کن با این و آن، گفتم به چشم

گفت: گر خواهی کنی نظاره بر رخسار من

                  پا منه دیگر  به باغ  گلرخان، گفتم به  چشم

گفت:می خواهی اگر بینی هلال  ابرویم

                 ننگری دیگر به ماه آسمان، گفتم به چشم

گفت: گر خواهی شبی آیم تو را اندر کنار

                 کن کناره از تمام گارخان، گفتم به چشم

گفت: گر داری طمع بوسی لب خندان من

                خونن روان باید کنی از دیدگان، گفتم به چشم

گفت: میخواهی اگر آیی نهان در کوی من

                بایدت بوسید پای پاسبان، گفتم به چشم

گفت: با راجی  گرفتاری  اگر  در  بند  من

                کن فغان و ناله چون دیوانگان، گفتم به چشم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط دلشکسته  | 

دوباره اومدم

 

سلام بچّه ها من خبر مرگم دوباره پیدام شد

کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز

و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد،

 برای ماندگاری در ذهن ها باید

حرفی برای گفتن داشت....

منم که هیچ حرفی ندارم

 

دوباره خداحافظ تا همون وقتی که گفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط دلشکسته  | 

ای کاش

 

سلام توی آپ قبلی گفتم  که

توی آپ بعدی میگم ای کاش

چی؟؟؟!!!!!؟؟؟؟

هر چند خیلی طول نکشید

چون معلوم نیست دوباره کی

بتونم آپدیت کنم....

حالا میخوام بگم که

ای کاش چی؟؟؟؟؟؟

........

...................

....

............

..

.................................

..

..............................

ای کاش.....

...

..

.........

......

کاش که..............

..........

..

.....................

ای کاش.......

.....

..

.

..........

ای کاش.....

................

...

........

کاش.....

.......

..

.................

ای کاش.....

......................

........

....

...........................

ای کاش.....

.

............

...........................

.

ای کاش..........

...............

.

................

....

ای کاش........

.................................

....

...

ای کاش..

...............

...

.................

ای کاش به زمانی برگردم

که تنها غم زندگی ام؛

شکستن نوک مدادم بود...

 

 

 

دوست دارم برگردم

 

میدونید چرا اینقدر ای کاش

گفتم؟؟؟؟؟؟

چون میخواستم بگم که

ای کاش ها بسیارند امّا.......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط دلشکسته  | 

محتاج دعایم

 

سلام بچّه ها

چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که حالم اصلا خوب نیست

هم به خاطر اینکه دلم تنگه!

 هم بخاطر...

راستش نمیدونم به خاطر چی!

ولی میدونم که اصلا

وضع خوبی نیست

یا حداقل من همچین وضعی

رو دوست ندارم

من هر وقت دلم تنگ میشه

 اینو میخونم:

"دلم دور است و احوالش ندونم

کسی خواهم که پیغامش رسونم

خداوندا زمرگم محلتی ده

که دیداری به دیدارش رسونم"   

ازش دور شدم

راستش رو بخواین من

از چهارشنبه تا

حالا قسمت نشد

 باهاش بحرفم و

صدای قشنگشو

 بشنوم بخاطر همین

دلم خیلی براش تنگه!

یه مدّتی بود یه بنده

 خدایی (که من

اصلا تمایل ندارم

مامان صداش کنم)

 گوشی و خط

رو ازم گرفته بود ولی

چند وقتی میشه

که پس گرفتم.

اما چون قول دادم

نمیتونم با این بهش بزنگم.

حقیقتش اینه که

تصمیم گرفتم یه

خط بگیرم تا روزی

حداقل یه بار باهاش

بحرفم.

تازه چند وقت دیگه

 قراره بریم جایی

و تقریبا زیاد موندگاریم

 مثلا یک ماه.

اونجا بیشتر شرایط

فراهم میشه

تا باهاش صحبت کنم!

حالا فعلا قطعی نیست،

 خواستیم بریم

خبرتون میکنم.

درضمن اونجا هم کم

نمیارم حتما آپ میکنم.

فقط دعا کنید مشکلی

 پیش نیاد

دعا کنید

راستی........................

هیچی ولش کنین میخواستم

بگم دارم میمیرم.

بدنم یخه........

روزی یه شیشه گلاب با دو کیلو

قند نوش جان میکنم..........

کی میشه که قند بگیرم!!

بی خیال روزگار......

این دنیای عوضی اینقدر نامرده

که....................................

به هر حال همیشه آرزو میکنم

که ای کاش................

.........

........

......

......

....

........

توی آپ بعدی میگم

ای کاش چی!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط دلشکسته  | 

بیچاره مهمونا

 

 

 

سلام بچه ها

خوبین؟

منم بحمدالله حالم بهتره.

یعنی چند دقیقه ای میشه

 که بهترم

راستش تا حالا ؛ حالم بد بود

مهمونم داشتیم

نمیدونید چقدر پارازیت انداختم

خیلی خسته بودم و

خوابم میومد

(آخه شب دیر خوابیدم و

صبح زود بیدار

شدم باید کارهارو

انجام میدادم)

شروع کردم هرچی از

دهنم در میومد بار

مهمونا کردم 

آخرش هم گفتم مگه شما

 خونه و زندگی ندارین

که اومدین اینجا طلب کردین؟!

اونقدر بهشون بد و بیراه گفتم

که از اومدنشون

 پشیمون شدن و بلند شدن

و رفتن.

آره دیگه خلاصه اینکه

از یکشنبه(روز جدایی)

تا حالا دیگه رفتارم

فرق کرده با همه همینطور

رفتار میکنم.

دیگه کوچیک و بزرگ

 سرم نمیشه..

به هر حال خوب و بد

سخت و راحت

هرچی که هست میگذره

به قول معروف

"این نیز میگذرد"

تازه الآنشم مهمون داریم

خدا امشب رو بخیر کنه

شما هم دعا کنید

امیدوارم زود بتونم آپ کنم

بازم شما دعا کنید

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط دلشکسته  | 

ایندفعه دیگه بهم نگفت نامرد

 

فرشته

 

سلام عزیزان من الآن

حالم اصلا خوب نیست

اما خیلی خوشحالم چون

توی این چند روزه که

نبودم کلی با سعید صحبت کردم

ایندفعه دیگه بهم نگفت نامرد گفت:

بی وفا.

منم میگم:

"من به وفای تمام بی وفایان عالم وفادارم "

اگه امکانش فراهم بشه ثابت هم میکنم

همون طور که گفتم حالم مساعد

 نیست نمیتونم زیاد بتایپم

پس تا بعد...

دعا کنید حالم بهتر بشه حتما آپ

میکنم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط دلشکسته  | 

چه با تو... چه بی تو

 

فانوس


نمیدانم زیبایی چشمانت و رویایی بودن

 لبخندت را به چه مانند کنم

که چیزی نمی یابم که آن را با تو بسنجم ،

تویی که زیباتر از رویایی برای من ،

تویی که الهه و معبودی برای من ،


تویی که عشق را در تو یافتم ،

تویی که دنیا را در تو دیدم .


گرمی دستانت چیست که

 دستهایم آنها را می طلبد،

در آینه چشمانم بنگر ،چه می بینی؟


آیا می بینی که تو را می بیند ،

صدای طپش قلبم را میشنوی

 که فریاد می زند « دوستت دارم »


روزی که چشمانم تو را دید تنها روزی بود

 که حکمت دیدن را دریافتم


باشد که عاشقت باشم چه با تو ،

چه بی تو چرا که عاشقت هستم .

 

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط دلشکسته  | 

تا چهارشنبه

 

سلام دوستان

میخواستم بگم متاسفانه داریم میریم

جایی و من به احتمال زیاد تا چهارشنبه به

کامپیوتر دسترسی ندارم و نمیتونم آپ کنم

ولی شما تشریف بیارید....

قول میدم یعنی سعی میکنم وقتی برگشتم مطالب

قشنگتری در اختیارتون بذارم.

به آرشیو هم سری بزنید اینو به اونایی

 میگم که اولین بارشونه

که میان اینجا

با آرزوی موفقیت برای همه دوستان.

راستی دعا یادتون نره

بچه ها من سعید رو از دعاهای شما میخواما...

قربون همتون

((زهره دلشکسته))

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط دلشکسته  |